یک سال و چهار ماهه که دارم می نویسم... یک سال و چهار ماهه که شاهد تغییرات خودمم... یک سال و چهار ماهه که مدام آدم ها تو زندگیم عوض می شن! یک سال و چهار ماهه که خدا نیست... یک سال و چهار ماهه که خالی ام... یک سال و چهار ماهه که سر رسید پر نکردم! یک سال و چهار ماهه که خیلی چیزا عوض شده! یک سال و چهار ماهه که من عوضی شدم! یک سال و چهار ماهه که زندگیم شده دیگران... یک سال و چهار ماهه که خودم رو ندیدم... یک سال و چهار ماهه که همه چیزای عادی و طبیعی رو ریختم بهم! و حالا بعد از یک سال و چهار ماه وختش شده که تنبیه شم:)
حرفی نیست! همه ی این یک سال و چهار ماه "مثل یک خواب کوتاه" گذشت! شاید وختش شده که سیلی تو منو از خواب بیدار کنه... شـــاید!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:6  توسط 1367
|
"دیروز ها کسی را دوست داشتی
این روز ها دلتنگی
این روز ها تنهایی
تنها...
تمام عمر ما به همین سادگی گذشت..."
"...: هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط 1367
|
تازه وختی با صدای گریه ی خودت از خواب بیدار می شی...
یعنی در واقع از خواب می پری...
تازه اون وخت ِ که می فهمی چه بلایی سر ِ خودت آوردی:)
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:34  توسط 1367
|
توجه و تذکر:
با باور های من بازی نکن!
دقیقاً می دونم تو به چی محتاجی!!!
کاش تو هم باور می کردی که...
از یکشنبه دیگه برام واقعاً مهم نیست!
هه! یکشنبه!
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:57  توسط 1367
|