تبليغاتX
1367

1367

67

یک سال و چهار ماه...!!!

یک سال و چهار ماهه که دارم می نویسم... یک سال و چهار ماهه که شاهد تغییرات خودمم... یک سال و چهار ماهه که مدام آدم ها تو زندگیم عوض می شن! یک سال و چهار ماهه که خدا نیست... یک سال و چهار ماهه که خالی ام... یک سال و چهار ماهه که سر رسید پر نکردم! یک سال و چهار ماهه که خیلی چیزا عوض شده! یک سال و چهار ماهه که من عوضی شدم! یک سال و چهار ماهه که زندگیم شده دیگران... یک سال و چهار ماهه که خودم رو ندیدم... یک سال و چهار ماهه که همه چیزای عادی و طبیعی رو ریختم بهم! و حالا بعد از یک سال و چهار ماه وختش شده که تنبیه شم:)
حرفی نیست! همه ی این یک سال و چهار ماه "مثل یک خواب کوتاه" گذشت! شاید وختش شده که سیلی تو منو از خواب بیدار کنه... شـــاید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:6  توسط 1367  | 

موسم ِ اندوه که می رسد... ماه را نگاه کنیـد...!!!

"دیروز ها کسی را دوست داشتی
این روز ها دلتنگی
این روز ها تنهایی
تنها...
تمام عمر ما به همین سادگی
گذشت..."

"...: هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط 1367  | 

هست از پس ِ پرده گفت و گوی من و تو... چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من...!!!

تازه وختی با صدای گریه ی خودت از خواب بیدار می شی...
یعنی در واقع از خواب می پری...
تازه اون وخت ِ که می فهمی چه بلایی سر ِ خودت آوردی
:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:34  توسط 1367  | 

آدم ها میان و میرن...!!!

توجه و تذکر:

با باور های من بازی نکن!

دقیقاً می دونم تو به چی محتاجی!!!

کاش تو هم باور می کردی که...

از یکشنبه دیگه برام واقعاً مهم نیست!

هه! یکشنبه!

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:57  توسط 1367  |